|
آرام آرام روی نوک پاهای ظریف و کشیده ات از پله های مغزمان بالا می آیی و
با قدم های گوچک و تندت خودت را به اعصابمان می رسانی درست در مرکز
اعصابمان در حالی که یک پایت جلوی آن یکی است روی انگشتانت می ایستی. دامن
کوتاه-تا بالای زانو- و پر چینی پوشیدی که به صورت یک مخروط سیخ و صاف
ایستاده و ما مثلش را تنها پای بالرین های توی تلویزیون دیده ایم .با همان
چشمان براقت نگاه شیطنت آمیزی بهمان می اندازی و یکی از آن لبخند های بی
نظیرت را تحویلمان می دهی پای جلویت را به آرامی و با طنازی به صورت یک
نیم دایره به سمت عقب می کشی و پای دیگرت را هم ، بعد دوباره می ایستی پای
راستت را نزدیک پنجه های پای دیگرت می گذاری و در حالی که پای چپت کاملا
تخت است پای راستت را روی پنجه می گذاری دیگر به ما توجه نمی کنی و شروع
به چرخیدن می کنی درست مثل بالرین های توی تلویزیون و ما دائم خدا در این
فکریم که تو از کی تا حالا انقدر قشنگ باله یاد گرفتی؟ و تو به باله
رقصیدن بر روی اعصبمان ادامه می دهی از این طرف می پری به آن طرف و می
چرخی می نشینی ، پامی شی و ما اعصاب خورد شده زیر دست و پاهایت را می
بینیم که بی توجه بهشان پا رویشان می گذاری + نوشتیمش در ساعت 17 نوشته شده توسط گایا |
رو حمان را آزار می دهی؟ با چرندیاتی که به هم می بافی ؟حالمان را بهم می زنی؟ با دروغ هایی که می گویی ؟مچ مار ا می گیری؟ فکر کردی؟ چشمانت را پر از اشک می کنی؟ آویزون گردنمان می شوی؟ بغلمان می کنی؟ SmS می زنی؟ به کی؟ فکر کردی احمقیم ؟ لبخند می زنی؟ "دوسِت دارم عزیزم"؟ گه خوردی اگه این SmS رو تا به حال از جانب تو دریافت کرده باشیم. لبهایت را کج و معوج می کنی؟ پرده را می کشی؟ داد می زنی؟ ماه را گواه می گیری؟ "ماه"؟ ماه اصلا وجود دارد؟ ماه ما را دوست دارد؟ ماه تا به حال مارا دیده است؟ ماه به چیزی جز خودش فکر می کند؟ به چی قسم می خوری احمق؟ کله پوک؟ بی احساس؟ به ما می گویی؟ به کسی که تمام عشقش را به تو داد؟ گم شو. همین حالا. تعفنت کل روحمان را در بر گرفته. احساساتمان به لجن کشیده شده. فکر هم پس می کنی؟ خفه شو. صدای مویه ات را نشنویم. تو که برو نیستی. ما می رویم. شاید نه برای همیشه . اما می رویم + نوشتیمش در ساعت 20 نوشته شده توسط گایا |
بس کن این چرتو پرتایه انسان دوستانه ات را هم تو می دونی هم ما می دانیم که دنیای بدون دیکتاتوری با وجود آدما امکان پذیر نیست. دنیایی که به اسم دموکراسی در آن جنگ می شود.ازش چه انتظاری داری؟ انتظار بیهوده؟ + نوشتیمش در ساعت 15 نوشته شده توسط گایا |
هیچ کس مارا دوست ندارد. این از تموم حرکات و رفتار هاشون داااااااااااااااااااااد می زنه. حتی "او". هیچ کس از ما خوشش نمی آید . از برخورد هاشون به اندازه ی کفایت ضایعس . حتی تو . کمتر کسی با ما ارتباط برقرار می کند . . . . (کمتر کسی ما را تحمل می کند بهتر است. ) به زور که نمی شود ما را دوست داشت. می شود ماه عزیز؟ نمی شود. دروغ نگو، تو حتی خودتم ما را دوست نداری. همه از ما بدشان می آید. + نوشتیمش در ساعت 16 نوشته شده توسط گایا |
بخشیش را به دست "ماه" سپردیم تكه ای دیگر را به "عزیزمان" دادیم قسمتیش امانت دست "فلونی" است قسمت دیگرش ازآن "بهمانی" ست تكه ی كوچِکیش را در جیب "او" انداختیم تكه ایش را با "دخترک مو قهوه ای" همراه کردیم قسمتیش را با "آدم برفی" طاق زدیم تکه ایش رو در قمار به "یکی" باختیم با قسمتیش لبخندی برای "فلان آدم" خریدیم قسمتیش امانتی برای "ایشون" است که با قلبش پیوند زدیم تا جای زخمش پر شود ... خلاصه تکه ای دیگر از قلبمان را به قیمت پایه ی محبت برای حراج گذاشتیم + نوشتیمش در ساعت 22 نوشته شده توسط گایا |
تو عزیزکمان با دوتا قلب و نصف مغز به دنیا اومدی ... (همینه که تو رو خواستنی کرده...) می فهمی؟ + نوشتیمش در ساعت 12 نوشته شده توسط گایا |
آدم برفی سردش است. آدم برفی ساکت است. آدم برفی گونه هایش خیس است . آدم برفی نگران است . آدم برفی غمگین است. به سمتش می رویم او را بغل می كنيم، گرمای تنمان را در اختيارش میگذاریم و او را با تمام وجودمان گرمش می كنيم؛ با او حرف می زنيم و اشک ها را از روی گونه هایش پاک می كنيم. از نگرانی هايش می گويد؛ او را دلداری می دهیم و برايش از زيبايی ها حرف می زنيم، می خندد. چشم هايمان را می بنديم و در كنارش می مانيم.صبح چشمانمان را كه باز كرديم؛ دیگر نه او بود ...نه تنهاييش . نه از سرما ، نه از سكوتش،از گونه های خیس، نگرانی ها و حتی از غمش هم خبری نبود... تنها تكه يخی به شکل قلب بر روی زمین افتاده بود؛ آن را با خودمان به خانه آورديم و تا ابد در فريزرمان نگهش خواهیم داشت. + نوشتیمش در ساعت 14 نوشته شده توسط گایا |
ما به تولدش نرفتیم... ما احساساتش را جریحه دار کردیم... تقصیر ما نیست او دارد بیش از حد به ما وابسته می شود... ما نمی خواهییم در اثر مجاورت زیاد با ما وجودیتش تخریب شود... ما می دانیم لایق خوبی هاش نیستیم... ما می دانیم نباید زیاد از حد به او نزدیک شویم... ما می دانیم او از خواب هم حتی شکننده تر و شاید از گلبرگ هم ظریف تر باشد... ما حتی S.M.S تولدت مبارک هم بهش ندادیم... به ما زنگ زد و تولد خودش را به ما تبریک گفت... چرا انقدر به ما وابسته است؟ درک نمی کند ما برایش مثل سم می مانیم؟ اشک از چشمانمان می آید احساس می کنی ماه عزیز؟ + نوشتیمش در ساعت 12 نوشته شده توسط گایا |
شاید به آن احتیاج پیدا كنی... شاید يکهو احساس كنی چیزی نیاز داری؛ برای پرت کردن برای له کردن، برای گذاشتن زیرت و نشستن رويش... شايد احساس كنی نیاز داری با چیزی صحبت كنی ... شايد احساس كنی كه ما چشم به راه، در خانه منتظر تو نشسته ایم و چشمانمان با درب خانه يكی شد. ما دوستت داریم ،حتی وقتی زر زر اضافی می کنی و زیر گریه می زنی. تو می خندی، به ما اما ما میدانیم يک چیزی در ذهنت است كه به آن می خندی ،نه به ما. ... + نوشتیمش در ساعت 19 نوشته شده توسط گایا |
توضیح: هر عددی که تعریف نشده است و وجود یا هر کوفت دیگری نداره ∞(بی نهایت) جاش می ذارن + نوشتیمش در ساعت 16 نوشته شده توسط گایا |
اگه نیروی گرانش زمین یه کوچول بیش تر از این بود ماه می افتاد رو زمین،اونوقتش دیگه هیچی از زمین باقی نمی موند که ماه دورش به چرخه. اگه نیروی گرانش زمین یه کوچول کم تر بود ما دیگه ماه نداشتیم چون اون از زمین فرار می کرد. احساس می کنم عشق ما هم مثل نیروی گرانش زمین است. ما متاسفیم احساس می کنیم عشقمان به تو یه کوچول کم بود و برای همین بود که تو از دستمان در رفتی... البته فراموش نکن که زمین همونقدر به ماه نیوری جاذبه وارد می کنه که ماه به اون نیرو وارد می کنه.... + نوشتیمش در ساعت 11 نوشته شده توسط گایا |
دخترک مو قهوه ای ما را دوست ندارد.او به ما لبخند نمی زند.وقتی با او حرف می زنیم در و دیوار را نگاه می کند. ما دخترک مو قهوه ای را دوست می داریم.به او لبخند می زنیم . و وقتی او حرف می زند با تمام وجود او را گوش می کنیم.او ما را نادیده می گیرد. ما فقط او را می بینیم.او بد اُنقی می کند.او می خندد. ما گرممان است.ما احساسات عجیبی دایم. او می رود. ما یخ می زنیم.او می آید. ما جوش می آوریم.به گمانمان ما دخترک مو قهوه ای را دوست می داریم. با چشمان عسلیش به کناریمان زل زده است.او به ما هر گز نگاه نکرد.ما از کار های او عصبی نمی شویم.ما او را با دمپاییمان نمی زنیم.و در مقابلش صدایمان در نمی آید.نمی توانیم سرش داد بزنیم.می خندیم. او رفت... + نوشتیمش در ساعت 21 نوشته شده توسط گایا |
|
| ||||||